مطالعات مدیریت بحران

Electrical Engineering

مسابقات رباتیک

دلنوشته های شبانه

 
 

سایت اخبار و کنسرت های موسیقی

http://www.sigozar.com/

ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

http://fa.wikipedia.org

 
 

 

 

مطالب علمی

شاعران

مسایل دینی

شعر

 
       
 
 
 

 

 

 

هر روز دلم در غم تو زار تر است
وز من دل بی رحم تو ، بی زار تر است
بگذاشتیم ،غم تو ، نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادار تر است

مولوی

 

 

 

 

دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می‌روی، بی من مرو، ای جان جان، بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو، ای شعله تابان من  
هفت آسمان را بردرم، وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
بی پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ، ای یوسف کنعان من

مولوی

   
       
 

وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها —— بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان ها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل —— تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آن ها

ای مهر تو در دل ها، وی مهر تو بر لب ها —— وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان ها

تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم —— بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمان ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن —— کوته نظری باشد، رفتن به گلستان ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد —— باید که فروشوید دست از همه درمان ها

گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید —— چون عشق حرم باشد، سهلست بیابان ها

هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید —— ما نیز یکی باشیم از جمله قربان ها

هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو —— باید که سپر باشد، پیش همه پیکان ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش —— می گویم و بعد از من گویند به دوران ها

سعدی

   
       
 

خزان بنشست گل با بادها رفت چه آسان می شود از یادها رفت

اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

 
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند

 

گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود

هر کجا می نگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده

 

می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش

تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود

 

مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم

شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را

 

در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی

 

 

قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

 

   
که در خیلت به از ما کم نباشد

تو را نادیدن ما غم نباشد

ولیکن چون تو در عالم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

که سرو راست پیشت خم نباشد عجب گر در چمن برپای خیزی
که رویت بیند و خرم نباشد مبادا در جهان دلتنگ رویی
که با من می​کنی محکم نباشد من اول روز دانستم که این عهد
پری را با بنی آدم نباشد که دانستم که هرگز سازگاری
که هیچم در جهان مرهم نباشد مکن یارا دلم مجروح مگذار
که بخل و دوستی با هم نباشد بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که طیب عیش بی همدم نباشد نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که غم با یار گفتن غم نباشد نظر گویند سعدی با که داری
که هرگز مدعی محرم نباشد حدیث دوست با دشمن نگویی
   

بیا بیا گل نرگس جهان برای شماست جهان به یمن وجودت به افتخار شماست 
بیا بیا گل نرگس اگر چه بد کردیم ولی تمام نظرها به لطف و جود شماست
بیا بیا گل نرگس که ندبه میخوانیم اگرچه بر دلمان نیست ولی برای شماست
بیا بیا گل نرگس به آسمان سوگند قسم به نام و نهادت علی به یاد شماست
بیا بیا گل نرگس زرنجمان تو بکاه هزار همت و کاوه فدای راه شماست 
بیا بیا گل نرگس به جان تشنه عشق دعا دعای ظهور است که با نگاه شماست
بیا بیا گل نرگس که عهدها خواندیم اگرچه هیچ نماندیم ولی به لطف شماست 
بیا بیا گل نرگس و دستمان تو بگیر که با ظهور وجودت جهان فدای شماست 
بیا بیا گل نرگس که در زلال دلی و بین این همه دلها دلی برای شماست 
بیا بیا گل نرگس که کوفیان رفتند هزار نامه مصری که جان فدای شماست
بیا بیا گل نرگس تو را به خاک بقیع که قلب و روح جهانی به جستجوی شماست
بیا بیا گل نرگس بیا به دعوت یاس که دست به پهلو نشسته به انتظار شماست
بیا بیا گل نرگس به مادرت زهرا که جان برای شهادت به کربلای شماست
بیا بیا گل نرگس و العجل مولا که این نوای هدایت و با نگاه شماست


 

خدایا کفر نمی گویم..پریشانم..چه می خواهی تو از جانم ؟مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی..خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر ایی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نا مردان بیاندازی و شب اهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز ایی ..زمین و اسمان را کفر می گویی نمی گویی؟ خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه دیوار بگشایی لبت بر کاسه مسی قیر اندوه بگزاری و قدری ان ور تر عمارت های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو ان سو در روان باشد زمین و اسمان را کفر می گویی نمی گویی ؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا تو مسوولی خدواندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد ان کس که انسان است وازا حساس سر شار است.

 

 

بار الها برای همسایه ای که نان مرا ربود، نان

برای دوستی که قلب مرا شکست، مهربانی

برای آنکه روح مرا آزرد، بخشایش 

و برای خویشتن، خویش آگاهی و عشق می طلبم.

دکتر علی شریعتی

 

جوانى سر از رأى مادر بتافت           دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد          كه اى سست مهر فراموش عهد

نه در مهد نیروى حالت نبود            مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنى كزان یك مگس رنجه اى         كه امروز سالار و سرپنجه اى

به حالى شوى باز در قعر گور          كه نتوانى از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ           چو كرم لحد خورد پیه دماغ؟

چه پوشیده چشمى ببینى كه راه          نداند همى وقت رفتن ز چاه

تو گر شكر كردى كه با دیده اى        وگرنه تو هم چشم پوشیده اى